غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
265
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
گفتار در بيان بعضى از وقايع زمان حكومت معتصم و ذكر گرفتار شدن بابك بعقوبت جبار منتقم ناظمان مناظم اخبار جواهر سخن را در رشتهء بيان چنان منتظم گردانيدهاند كه چون مامون بتقدير قادر بيچون فوت شد امراء و اركان دولت او مفترق به دو فرقه شدند طايفهء بتجديد بيعت معتصم پرداختند و زمرهء هوادارى عباس بن مامون را پيش نهاد همت ساختند و معتصم عباس را بمجلس خود حاضر ساخته از وى طلب بيعت نمود و عباس امتثال امر كرده با هواخواهان گفت كه من خلافت را بعم خويش مسلم داشتم شما ترك فضولى كنيد و معتصم در غرهء رمضان سنهء ثمان عشر و ماتين ببغداد رسيده از روى استقلال بضبط امور ملك و مال پرداخت و اسحق بن ابراهيم بن مصعب را جهة گوشمال طبقهء از مردم اصفهان و همدان كه دم از محبت بابك خرمدين ميزدند روان ساخت و اسحق بدان حدود شتافته قرب شصت هزار كس بقتل رسانيد و در سنهء تسع عشر و ماتين عبد الملك بن هاشم النحوى كه از علم اخبار و مغازى وقوفى تمام داشت علم عزيمت بعالم آخرت برافراشت و در سنهء عشرين و ماتين فتح بن على الموصلى كه در سلك مشايخ كبار انتظام دارد فوت شد و هم درين سال معتصم ببناء سرمنراى كه بسامره اشتهار يافته قيام نمود و سبب اين معنى آن بود كه چون معتصم جمعى كثير از غلامان ترك را تربيت كرد بغداديان از حركات ناپسنديدهء ايشان بتنگ آمدند و روزى يكى از عوام سر راه بر معتصم گرفته گفت يا ابا اسحق از شهر ما بيرون رو و الا با تو حرب كنيم معتصم پرسيد كه بكدام استطاعت با من محاربت خواهى نمود جواب داد كه بانگشت درشت خويش در دل شب و خليفهء هشتم از شنيدن اين سخن متأثر گشته در موضع قاطول شهرى طرح انداخت و چون آن بناء باتمام رسيد آن را دار الملك ساخته سرمنراى نام نهاد و معنى اين لفظ آنست كه هركس آن را ببيند مسرور گردد و بنابر كثرت استعمال كلمهء سرمن راى بسامره تبديل يافت و هم درين سال معتصم حيدر بن كاوس را كه از بزرگزادگان ماوراء النهر بود و افشين لقب داشت با سپاهى سنگين بدفع بابك خرمدين نامزد فرمود و افشين در اوايل جمادى الاخرى بجانب آذربيجان روان شده در دو سال چندنوبت ميان او و بابك قتال اتفاق افتاد و از جانبين خلقى بىنهايت كشته گشته بالاخره در سنهء اثنى و عشرين و ماتين بابك شكستى فاحش يافت و با معدودى چند به طرف ارمنيه گريخت و در آن نواحى قلعهء بود و يكى از روميان موسوم به سهل بن سنباط در آنجا بحكومت اشتغال مينمود و چون سهل شنيد كه بابك در آن حوالى فرود آمده با جمعى از ملازمان نزد او رفت و گفت ايها الملك خاطر جمع دار كه بخانهء خود تشريف آوردى و بابك بكلمات سهل مغرور شده بدرون قلعه شتافت و سهل او را در قصر امارت بر تخت نشانده در مقام خدمت بايستاد اما چون طعام كشيدند نشسته با وى آغاز طعام خوردن كرد بابك از كمال نخوت